مرتضی. ر
در کتاب «موتوری» از مرتضی.ر، پیرمرد بیرونخواب بیچارهای گفتم که سالها پیش زن و بچههایش را ترک کرده بود* و از شهرستان – گویا اهواز- به تهران آمده بود و اوایل کارگری میکرد و سپس جذب هنر شد و نقشهای سیاهیلشکر سینمایی و سریالی هم بازی میکرد تا بگذشت و بگذشت و گاهی – به گفته خودش- در دفتر کار یکی دو کارگردان و تهیهکننده، میخوابید که بعدها آنجاها را هم از دست داد و کارتنخواب و زبالهگرد شد و رزق و روزیش و گاه در مراسمها و جشنهای هنری، مهمانخوری و … .
بیشتر از یک سال پیدایش نبود تا اینکه در ساختمان اداری جایی دولتی در مراسم بزرگداشتی، مشغول شربت و شیرینی خوردن، دیدیمش و از غیبت طولانیاش پرسیدیم که گفت گیر ماموران افتاده بود که ریش بلند و موهایش را از ته تراشیدند و پس از آزادی از کمپ، از خجالت، پاتوقش را عوض کرد تا موها و ریشش، مانند سابق بلند شوند و آنگاه به پاتوق قدیمی، پیش دوستان قدیمیاش، در اطراف تئاتر شهر و پارک دانشجو «خواهم برگشت!» بالاخره با ریش و موهای بلند شده مانند قبلش، برگشته بود و روی سکوی بتنی و سنگکاری شده که سابق حوض بزرگی هم داشت، چنان بر کیسه سیاهش دراز کشیده و لم داده و پا روی پا انداخته بود، که گویی نادر شاه پس از فتح هند بر متکای زربافتش بر تخت پادشاهی! دوچند زنهای خرابهخواب آشنا و دوست او هم دور و برش نشسته بودند، گویی اندرونی و حرمسرای شاهان قاجار…!
همو که یک دهه و اندی پیش با او در صحن بیرونی تئاتر شهر آشنا شده بودم و با کسانی دیگر آشنایم کرد و از سادگی و مهربانی بیدریغش در پذیرایی با چای و بیسکویت- هر آنچه در چنته داشت!- در عین نداری و فقر، خوشم آمد و اهل هیچی حتی سیگار نبود و شخصیت پاک و سالمی داشت و تمیزتر بود، اما حالا بوی نا و کارتن میداد و چشمهایش کمسو شده بودند… .
من و دوستان مشترک دیگرش هم پیرتر شدیم اما فصل دیگری از دوستیها و مراودههامون آغاز و ادامهدار شده ... .
پایان ـ مرتضی فخری
* پینوشت: بدون هیچ توضیح اضافی، گفته بود تنها سر اختلافات خانوادگی، زن و بچههایش را ترک کرده که قانعکننده نبود؛ دستکم به خاطر فرزندانش، کار پسندیدهای نبود! اما نباید قضاوتش کرد.
پایگاه خبری و تحلیلی اقتصاد و بیمه اخبار ، مجامع و تحلیل بورس ، بانک و بیمه