همهچی درهم!
تهران، پایمنبر!( همردیف پایتخت! ـ کدوم تخت، کدوم شاه!؟) شهری بزرگ با بیش از پانزده، بیست میلیون جمعیت که نیمی، اصالت شهرستانی دارند – همینجور آمار میدیم؛ کی به کیه! ـ به همین ترتیب، همه چیز قاطی و درهم شده؛ از پایین و میانه، تا بالاشهرش حتی با افغانستانیهای مهاجر که نام اتباع گرفتند و اغلب مستخدم و سرایدار آپارتمان یا ویلاهای ثروتمندان بالاشهر شدهاند؛ کاری که حسرت به دل بسیاری از جوانها و بیکارهای مجرد یا متاهل ایرانی انداخته که به بهانه دستمزد بالاتر و بیمه و مسائل دیگر، از این کارها در مکانهای زیبا و دستکم وعدهغذاهای درست درمان و مزایای دیگر از سوی ارباب و کارفرماهای دست و دلباز، محروم ماندهاند. البته با این سیل اخراج اتباع غیرقانونی که به یک میلیون هم رسیده ـ آماره دیگه؛ کی به کیه! ـ شاید کارفرمایان، ناچار به سراغ ایرانیان نیازمند کار و زندگی بیایند و فرجی و حرجی به کار فروبسته آنها بشه و حتی اجاره خونهها تکونی برخلاف معمول، رو به پایین و ارزونی بخوره و بیخانمانها، سقفی عاریهای نصیب ببرند!
… صبحها از شهرکهای اطراف و حومه کلانشهر که خانههای ارزانتری نسبت به تهران دارند، مردان و زنان بسیاری برای کار، به تهران میآیند و چرخ لنگان اقتصاد و زندگیشان را میچرخانند! شماری هم بیکار و الاف، در پارکها و پاتوقهاشان میچرخند و وقت میگذرانند و زنها و مردها، پیر و جوان، سیگنالهای مثبت و منفی برای هم میفرستند و دوست میشوند و جدا میشوند و باز دوستان تازهای در پاتوقهای تازه پیدا میکنند!
این وسط من هم نزدیک سی ساله افتادم میون این جمعیت شتر گاو پلنگ و بیشتر زمانهای بیکاری، در آنها لول خوردم و همرنگ جماعت شدم و چیزها دیده و میبینم و شنیده و میشنوم و یکی یکی، آمیخته با تخیل(چاخانپردازی!) داستان میسازم که در نوشتارهای آتی، دوست داشتید،
بخوانید.
پایان ـ مرتضی فخری
پایگاه خبری و تحلیلی اقتصاد و بیمه اخبار ، مجامع و تحلیل بورس ، بانک و بیمه