صبح هنوز درست روشن نشده بود که راه افتادم سمت محل کار، و مثل هر روز سوار تاکسی شدم؛ اما امروز فضا فرق میکرد. قبل از آنکه ماشین از جا تکان بخورد، صدای مسافرها یکییکی بلند شد؛ انگار همه منتظر یک جرقه بودند تا درد دلشان فوران کند. یکی از گرانی نان میگفت، دیگری از اجارهخانهای که هر ماه مثل طنابی دور گلویش سفتتر میشود. مردی که کنارم نشسته بود، بدون اینکه حتی سرش را بالا بگیرد، آهی کشید و گفت: «یه خرید ساده هم دیگه شده آرزو.»
راننده با صدای خشدار و خستهای از پشت فرمان گفت: «هر چی درمیاریم، نصف روز هم جواب نمیده… دیگه آدم نمیدونه چیو باید قربانی کنه.» مسافر عقب با یک خنده بیروح اضافه کرد: «آینده؟ ولش کن… همین که امروزمون بگذره خودش معجزهست.»
در آن چند دقیقه، انگار تمام تاکسی تبدیل شده بود به آیینهای از حال مردم؛ اعتراضی بیصدا اما پر از درد. فشار اقتصادی فقط روی سفرهها نیفتاده؛ افتاده روی دلها، روی امیدها، روی توان آدمها و بدتر از همه اینکه دیگر کسی حتی از بهبود هم حرف نمیزند.
آخرِ مسیر، وقتی پیاده شدم، فهمیدم چیزی که بیشتر از گرانیها آدم را میفرساید همین حسِ گیر افتادن است؛ اینکه حتی اگر بدویی هم نمیرسی. انگار یک فرسودگی جمعی روی هوا پخش شده… و مردم فقط نگاه میکنند، بیهیچ کورسوی امیدی که بگوید فردا قرار است بهتر باشد.
✍️ خسرو امیرحسینی
پایگاه خبری و تحلیلی اقتصاد و بیمه اخبار ، مجامع و تحلیل بورس ، بانک و بیمه