مثلی بود معروف که در قم محله شادقلی خان بکار می بردند.
به حسن مناز که به تنی بنده به مال مناز که به آهی بنده
آهسته راه خانه به دفتر را طی می کردم تا هم هوای بهاری را استشمام کنم و هم رفت و آمدهای تند اتوموبیل خط ویژه تا موتور خیابانهای آزاد و عجله عجله ی عقب مانده ها، خون سردها و مسئول دکه بانک در خوانده شماره و افزودن به مشکل! یک، چک موجودی ندارد، دو، پول نقد نداریم و ….
صدای غرش بمب افکن ها، حکیمیه، مهرآباد، واااای بهارستان….
آن آرامش، صفا در راه پیاده به هرکس که راکب دارد بلند و در نهایت موتور سواری توقف کرد، پرسید کجا؟
نمیدانم.!!
گاز داد گفت : بابا دیونه شده
چه حرف درستی. در کودکی شنیده بودم به مال مناز که به آهی بنده.
آنقدر از این سو به آن سو خیابان رفتم آمدم که پای از رفتن باز ایستاد. خانمی از کیف دستی خود یک بطری آب درآورد و شروع کرد به پاچیدن به سر و صورت من و زیر لب چیزی می گفت. تشکر کردم پرسیدم من کجا هستم؟
گفت: دروازه دولت
پرسیدم: من اینجا چه کار دارم؟
گفت: آقا کمی استراحت کن شاید پرسشت را پاسخی یافتی.آدرسی داری، تلفنی، خطی تا کمکت کنم.
گفتم: شما کیستی که مرا تفتیش میکنی؟
گفت: پدر جان رهگذرم افتاده دیدمت به کمکت آمده ام.
گفتم : دروازه دولت را گشوده و یک کلید انسان دوستی به شما داده اند.
به آرامی گفت: قسمت ما هم این بوده…
باز از آسمان بلا آمد و صدای ترسناک و آن کلید مهربانی هم پرواز کرد و رفت.
خسرو امیرحسینی
پایگاه خبری و تحلیلی اقتصاد و بیمه اخبار ، مجامع و تحلیل بورس ، بانک و بیمه