داستان «اکسیر پول!» یادتونه که تنها کاراکتر آن حین انتخاب طناب برای حلقآویز کردن خودش، گوشیش زنگ خورد و آن ور خط، یکی مژده برنده شدن جایزه میلیون دلاری را بهش داد و باقی ماجرا؟
هنرجوی بازیگری، هر از گاه از داستانهای تکپرسوناژم با کمک خودم در پارک خانه هنرمندان یا جایی دیگر، به اصطلاح، اتود میزند و فیلم را به عنوان تکلیف و مشق برای استادش میفرستد. برای این داستان هم پیشنهاد دادم دستکم دو تا طناب تهیه کنیم. ـ خودم گفتم که لعنت بر خودم باد!- بنابراین دیروز برای خرید دو تا طناب به بازار رفتم و گشتم تا بالاخره پیدا کردم. دو تا طناب، یکی کلفت و دیگری کمی نازک برداشتم و با لبخند به دکاندار گفتم: آقا این طنابها رو برای خودکشی میخوام، ارزون حساب کن!
فروشنده حین کشیدن کارت، برگشت و شگفتزده پرسید: جدی؟!
خندیدم و گفتم: جدی! اما برای نمایش!
او هم خندید و گفت: آخه چند وقت پیش یکی اومده بود طناب کلفت میخواست… میگفت مامورخرید زندونه!… بهش ندادم؛ با ناراحتی رفت! … حتما برای اشد تنبیه بچههای مردم … !
توی دلم بهش آفرین گفتم؛ هرچند اون مامورخرید از جای دیگری با ترفند و پنهانکاری بیشتر میتوانست طناب برای «بچههای مردم» را تهیه کند!
یاد فیلم سینمایی «مصادره» افتادم با بازی بسیار زیبای رضا عطاران که نقش مامورخرید سازمان امنیت کشور( ساواک) را داشت و تازه استخدام شده بود و ابزارآلات شکنجه راـ البته بیآنکه خود بداند برای چه کاری!ـ از بازار میخرید و بعد، انقلاب شد و دستگیری موقت و مصادره اموال و باقی داستان …! فیلمی بود براخودش!
پایان

مرتضی فخری
پایگاه خبری و تحلیلی اقتصاد و بیمه اخبار ، مجامع و تحلیل بورس ، بانک و بیمه